|
دستانت را به من بده و سعی کن تا که بفهمی که من چقدر به تو احتیاج دارم. به تو و به عشقی که به آن ایمان دارم. ولی افسوس آسمان نمی بارد تا این تن غبار آلود را بشوید و ببرت به دیار دوست. دلم باز هم خراش های عمیق روی دست را می خواهد ولی کارد نیست. سوزنی بر میدارم.... فرو می برم. خون می چکد و من لذت می برم!
قصه از کجا شروع شد. از گل و باغ و جوونه از نگاه مهربون و یه سلام عاشقونه نه شکلی رو آسمونه نه مرغی میزنه زیر آواز همه حرفامو شنیدند بدون گفتن حتی یک راز میشه دید چی میگذره توی دل مردم آزاد اما این من بودم که به خاطرت نبودم یه لحظه آزاد درسته که فقط از هزاران یک نفر اهل دلند ولی این نیست که مابقی تندیسی از آب و گلند نمی تونم نمی خوام و نباید با تو هم صدا بشم من به خاطر خودت از تو باید جدا بشم حسرت من روز و شب گفتن یک ترانست یخ زده توی ذهنم حرفی که عاشقانه ست تو مثل پروانه ام بیگانه از روی گلبرگم پریدی حتی ازم نپرسیدی که چی توی فکرت میدیدی یه کافی شاپ بود و یه خونه. همه حرفاتم بهونه منو تنها می ذاری آخر توی سردی زمونه قهوه ی تلخی می خوردیم خنده ی گرمی میکردی ولی نمی دونستم فکر کس دیگه ای میکردی اما حالا چی دیگه واست فرقی نداره که من باشم و نباشم دیگه ارزشی نداره هر کاری کردم که سر باشی از هر کس دیگه الان فکرشم نمیکردم که عکستو ببینم با کس دیگه الان صدای مردن ساعت یادم میاره که وقت رفتنه آره وقت رفتنه و خداحافظی رو گفتنه
می بینی هنوز همانم. همان قدر علشق و همان قدر بی دل. هر روز که میگذرد نگاهت عاشق ترم می کند و لبخندت شیفته ترم. خدا می داند یلدا که چقدر به خاطر نبودنت گریه کردم. امشب به من گفتی که گریه کردی. فدای قطره قطره ی اشکات اما حست می کنم. اگر نتوانم نامه ی تو را بی آن که بترسم مزمزه کنم پس زبان به چه درد می خورد؟ اگر نتوانم فریاد بزنم که دوستت دارم پس دهان به چه درد می خورد؟ یلدا ای تمام زندگی من با قطره قطره ی اشکت مرا غرق در دریای غم خواهی کرد. دوستت دارم!
سلام به همه ی دوستان عزیز امیدوارم حالتون خوب خوب باشه. من آندره هستم. می خواستم از همتون معذرت خواهی کنم که نمی تونم سر بزنم. یه سری مشکلات واسم پیش اومده. عوضش به جای من عشقم عزیزم گلم و تموم زندگیم یلدا جونم آپ می کنه و بهتون سر میزنه. فعلا
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
بارون که میباره تو رو یاد من میاره منتظر میشینم تا تو برگردی دوباره همیشه این جا تو خونه جای تو خالی میمونه تو دیگه بر نمیگردی. دل من تنها می مونه اگه باز بارون بباره رو کویر خشک و تشنه م من بازم از تو می خونم که تویی بارون عشقم اگه بارونی نباره من می بارم من می بارم بارون چشام می باره تو شبای بی ستاره م یادته بهم می گفتی که تو دام تو اسیرم اگه روزی تو نباشی از غم دوریت میمیرم یادته بهم می گفتی که باهام بمون همیشه بذر عشقت توی سینه م باز دوباره کرده ریشه
یادمه یه آرزو بود همیشه موندن با هم واسه زخم دل تنهام یادمه تو بودی مرهم ولی اون روزا گذشته دیگه نیستی که بدونی کاش می شد بهت می گفتم من می خوام پیشم بمونی با یه دنیا اشک و غصه نمی خوام بی تو بمونم توی این غروب دلگیر شعر رفتن رو بخونم ولی اون روزا گذشته شاید از یاد تو رفتم کاشکی بودی و میدیدی که هنوز عاشقت هستم من صداتو نشنیدم. نم اشکاتو ندیدم توی آشیون قلبت من نموندم و پریدم ولی امروز یاد عشقت منو تنها نمی ذاره لحظه های بی تو بودن تو رو یاد من میاره من همونم که چشاتو پر از اشک و گریه کردم حالا راحت شهر عشقو من نرفته بر میگردم بر میگردم تا همیشه قدر احساسو بدونم شایدم همیشه باید بی تو من تنها بمونم
حال من دست خودم نیست دیگه آروم نمیگیرم دلم از کسی گرفته که می خوام براش بمیرم باز سرنوشت و انتهای آشنایی باز لحظه های غم انگیز جدایی باز لحظه های ناگزیر دل بریدن بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن پای دنیای تو موندم مثل عاشقای عالم تا منو ببخشی آخر تا دلت بسوزه کم کم مثل آینه رو به رومه حس با تو بودن من دارم از دست تو میرم عاشقی کن منو نشکن باز سرنوشت و انتهای آشنایی باز لحظه های غم انگیز جدایی باز لحظه های ناگزیر دل بریدن بازم آخر راه و حس تلخ نرسیدن
سلام... حال و احوالتون چطوره؟؟ خوش می گذره دیگه به سلامتی؟؟ ای بابا چقدر آمار کامنتای ما کمه..! خواهشمندم زیاد کامنت بذارین تا ما هم با ذوق و شوق بیشتری آپ کنیم من امروز می خواستم آپ کنم ولی از اونجایی که حضور ذهن ندارم نتونستم من شرمنده!!! ولی اینشالا امروز یا فردا آندره جون زحمت می کشه و چندتا آپ خوشمل و پر طرفدار می کنه آندره ببینم چه میکنی... شاد باشید...بای بای ****یلدا****
سلام..! دوباره من اومدم راستش خیلی وقته دلم می خواست آپ کنم ولی نمیشه!!! چون تو خونه که فونت فارسی ندارم،کافی نت هم که میام نیم ساعت بیشتر وقت ندارم..! باید به فکر اساسی کنم واسه این معضل اینه که تصمیم گرفتم چند تا عکس بذارم،تا بعد ببینم چی میشه. اینم از عکسا: ********************** ********************* من خودم از این عکس خیلی خوشم میاد اما آندره: بهم نگفته بودی آپ کردیاااااا ولی در مورد این آپ آخریت باید بگم: اونی که باید ببخشه تویی،نه من!!! تویی که باید منو ببخشی عزیزم... شرمنده که من مثل آندره بلد نیستم از اون شعرای خوشمل بگم خب دیگه من میرم خوش باشید...بابای ****یلــــــــــــــــــــــدا****
احمقانه ترین کار این بود که با یه دنیا اشک و غصه می خواستم شعر رفتن رو بخونم. ولی اون روزا رفته ، شاید از یاد تو رفتم.
ولی اینو بدون اولین عشق حقیقی ا تو بودی و امیدوارم آخریش هم تو باشی.
یلدا من همونم که چشماتو پر از اشک و گریه کردم. می خوام با تو بمونم حتی اگه تا آخر نیا واسه ی با تو بودن بخوام تنهای تنها بمونم.
کاش خدا با ما هم عقیده باشه ، کاش الان پیشت بودم ، کاش توی بغلت بودم ، کاش دست نوازشت رو روی سرم حس می کردم کاش ببینمت تا……. ( خودت خوب می دونی )
من صداتو نشنیدم ، نم اشکاتو ندیدم
توی آشیون قلبت من نموندم و پریدم
ولی امروز یاد عشقت منو تنها نمی ذاره
لحظه های بی تو بودن تو رو یاد من میاره
سلام بابا ، سلام مامان. خوبید؟
چرا چند وقته از من یادی نکردید؟ چرا دیشب اینقدر زود رفتید؟
چرا حتی نذاشتید دستاتونو ببوسم؟
........
چرا حرف نمی زنید؟ چه کاری کردم که باعث ناراحتیتون شده؟
می بینی بابا پسرتو به چه روزی انداختند؟ بهم می گن سادیسم داری.
مامان شنیدی چه طور تهدیدم کردن؟ بهم گفتن اگه بازم گریه کنی جات توی تیمارستانه. مامان ناراحتت کردم؟
........
آجاکس ، داداش جدید پیدا کردم. اینقدر مهربونه ، اینقدر دوستم داره که بهم می گه می خوام صد سال سیاه همچین برادری نداشته باشم. آجاکس دلم واسه غر زدن هات و گریه هات تنگ شده!
بابا چرا سرت پایینه؟ شاید شرمنده شدی که چرا منو تنها گذاشتید.
ولی نه ، تقصیر خودمه که به این خونواده هیزم تر فروختم. تقصیر عمه بود که منو به اونا داد.
آره با اومدنم زندگیشونو به هم ریختم.
مامان می شه بغلت کنم؟ اونا گرمای وجودمو گرفتن ، حداقل تو یه کم گرمم کن....
کسی به جز تو یار من نیست
گذشتن از تو کار من نیست
به جز خیال تو هنوز هم
ببین کسی کنار من نیست
نمی خواد بگی دلت تنگ شده ولی حیف دوری و کاشکی که یه جوری و وقتی و جایی میدیدی نگاه خستمو.
سلام به همگي...
خوبين؟؟خوشين؟ اين آپ فقط به خاطر اينه كه اعلام كنم از اين به بعد من و آندره با هم اين وبلاگ رو مديريت مي كنيم!!! يعني آندره جون به من اين لطف رو كرد كه منم باهاش همكاري كنم آندره بازم ازت ممنونم و اميدوارم كه لياقت اين محبت رو داشته باشم..!الان وقت زيادي ندارم و بايد برم! خوش باشيد... *****يــــــلدا*****
می خوام یه داستان واقعی از یه نفر که خیلی خوب می شناسمش واستون تعریف کنم! تهران- سال 78 خانواده ای چهار نفره بودند که احتمال می دم خیلی شاد بودند و از کنار هم بودن لذت می بردند. دقیقا 28 فروردین بود که پدر خانواده ( آرتا ) به یه ماموریت کاری به تبریز دعوت شد. ششم اردیبهشت وسایل سفر رو آماده کرده بود تا به همراه همسرش ( رزتاش ) و دو پسرش (.......) و آجاکس به تبریز بروند. این طور که پیدا بود ، رزتاش اشتیاقی به این سفر نداشت و دل شوره آزرده خاطرش می کرد. تبریز- 31 اردیبهشت سال 78 وقت برگشت از ماموریت رسیده بود. رزتاش تقریبا مطمئن شده بود که دل شوره اش فقط از روی احساسات بود. راه برگشت بسیار جذاب بود. سکوت سهمگینی فضای پیرامون را می شکافت. میانه ی راه بود ، آرتا کمی احساس خستگی می کرد ولی ترجیح می داد رانندگی را ادامه دهد تا قبل از غروب به تهران برگردند. ( ولی کاش می دونست دیگر برگشتی در کار نخواهد بود.) جاده خلوت بود و همین باعث شده بود تا اتومبیلی که از روبه رو می آمد ، قصد سبقت بگیرد. آرتا نیز تصمیم داشت از کامیونی که خیلی وقت بود جاده را تصاحب کرده بود سبقت بگیرد. دو ماشین شاخ به شاخ در مقابل هم قرار داشتند. اتومبیل روبه رو راه خود را به سمت جنگل کج کرد و واژگون شد ، اتومبیل آرتا در بدترین وضعیت ممکن به سمت کوه منحرف شد. گردنه ی حیران- 31 اردیبهشت ساعت 8 بعد از ظهر گروه امداد بعد از دو ساعت رسیده بود. ماشین بر اثر برخورد شدید کاملا خم شده بود. آرتا و رزتاش در دم جان سپردند. آجاکس سه ساله نیز بر اثر فشار شدید صندلی بر روی قفسه سینه اش در حال جان دادن بود. آره ، مثل اینکه یه نفر دیگه هم بود! (.......) هفت ساله زیر سقف خم شده ی ماشین گیر کرده بود و کاملا بیهوش شده بود. آجاکس قبل از انتقال به بیمارستان به یزدان پیوست. بیمارستان شهید چمران- دوم خرداد 78 ساعت سه بعد از ظهر (.......) بالاخره پس از دو روز کمای خفیف به هوش آمد ولی چیزی به یاد نمی آورد. انگار تقدیر می خواست او بماند و راضی به زجرش شده بود. پس از مراسم تشییع جنازه ی خانواده ، همه رفتند. هیچ کس ( واقعا هیچ کس ) سرپرستی او را به عهده نگرفت. عمه ی سنگدلش او را به مرکز بهزیستی فارابی انتقال داد. بعد از گذشت پنج ماه خانواده ای سرپرستی اش را قبول کرد. خانواده ی خوبی به نظر می آمدند و فقط یه پسر ( مانی ) داشتند که بسیار عزیز بود. سیزدهم مهر ماه سال 88 ساعت سه و نیم صبح خانواده ی جدید (......) انگار دیگر او را نمی خواستند. تنها کار مانی مسخره کردن او شده بود. حتی پدر و مادر جدیدش او را دردسر می خواندند و معتقد بودند که با آمدنش مخارج چندین برابر شده بود. آندره حالا دیگه 18 سال داره ولی نمی دونه چطوری با این همه منت و توهین کنار بیاد. واسش دعا کنید!!!
مثل گریه توی پاییز مثل پاییز توی کوچه مثل کوچه زیر بارون مثل بارون روی شیشه تو خوده عشقی ، خوده عشق مثل اسمت روی قلبم مثل هدیه توی دستم مثل اون حالی که داشتم وقتی هدیه رو می بستم تو خوده عشقی ، خوده عشق مثل ماه وقتی گریه ش می گیره مثل گل وقتی از دست تو میره مثل من که نمیای و می میره مثل تو ، تو خوده عشقی ، خوده عشق مثل لیلی توی پاییز مثل مجنون زیر بارون مثل بارون وقتی آروم آروم آروم میشه عاشق تو خوده عشقی ، خوده عشق
چقدر آسون میرن اما لحظه هایی که تو رو دارم ساعت انگار نداره چشم دیدن تو رو که دارم تا میام با تو جون بگیرم ، تا میخوام باز آروم بگیرم میرسه وقت تلخ رفتن و میبری قلبمو جونمو می میرم مستیم از عشق ، هرجا ، هر دم حتی وقتی دوریم از هم آخه نفسی که عطرتو داره ، آخه اون دلی که واست بی قراره آخه چشمی که چشم انتظاره ، مگه میشه بی تو نگیره بهونه وقتی که با منی گرچه می دونم ، نمی شه همیشه با تو بمونم همه وجودم و نفسم و جونم ، پر میشه از تو و شعرای عاشقونه مستیم از عشق ، هر جا ، هر دم حتی وقتی دوریم از هم
زندگی تو ، عاشقی تو ، با تو ، هوا تو خیلی از این حرفای خوب دارم باهاتو دنیای من تویی ، تمام لحظه ها تو حتی قشنگه گریه ، اما با تو با این که همه زندگیم رفته هوا من موندم برای عاشق بی اعتنا من شاید بگی باید بشم از تو رها من هر جا دلت می خواد برو اما با من بگو بگو بگو بگو فقط یه بار یه بار آخه تو هم آخه به روت بیار این جمله ی قشنگ دوست دارم رو تیکه تیکه داغشو رو دلم نذار زندگی با تو ، عاشقی با تو ، نگیر هواتو ، نبر صداتو می خوام نگاتو ، نرو بیا تو ، تو رو خدا تو
لحظه ی آخر حرفات تو وجودم اسیره
|
About![]()
این وبلاگ را به بهترین و تنها همسفر زندگی ام تقدیم می کنم.
Home
|